تبليغاتX
خط موازی

 این روزها چه مشتاقانه در انتظار توام

.

.

.

 پاییز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط گمنام  

 میان خواب و بیداری جایی برای یافتن یک دوست نیست

این را تجربه به بهای سکوت سنگین تو به من آموخت

...

به مصطفی توحیدی فر 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط گمنام  

دانه های برف را نظاره کن که این روزها  آرام و بی صدا_بی آنکه دیده شوند_ روی بام ذهن ما می نشینند

چه می شود کرد با این ذهنهای منجمد

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

 

گریه می کنم،می خندم

گفته بودم، دم دمی مزاجم

بوته گلی  که خریدم  رو توی گلدان سفالی جا می دم  

میزارم صدای باد توی سرم بپیچه و تمام این روزها را با خودش ببره 

چرا که فرصت زندگی دوباره تو ،فرصت دوباره ی بود به من  

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط گمنام  

مدت زیادی بود که فقط وبلاگ های مورد علاقه ام  را زیر و رو می کردم و به بیانی فقط می خواندم بی آنکه نظری داشته باشم

شاید یکی از دلایلش این بود که همیشه هراس داشتم از دیدن کامنتی با مظمون "خوب بود، به ما هم سر بزن"

گاهی سنت شکنی مزه میده.به خصوص وقتی بعد از نوشتن ، نظرت فرستاده نشد.



+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط گمنام  

  ديشب وقتي از ميان پنجره سرك كشيدم و دنبال  تك ستاره ي  بين ديوارهاي آپارتمان هاي سر به آسمان كشيده بودم تصيميم گرفتم تمام نوشته هاي وبلاگ هاي ديگرم را – به هر شكلي بود- به اينجا برگردانم چرا كه اينجا بود كه با خيساندن افكار پراكنده ام درك كردم نوشتن يعني حركت ذهن در ميان سيلاب بي امان كلمات.

ومن امروز صبح در مخيله ام نمي گنجيد مجبور شوم به ازاي فرستادن شار‍ژ ايرانسل هويت چندين ساله اينترنتي ام را پس بگيرم

شب شده و خوشحالم چرا كه با فرستادن اعداد كارتي زرد رنگ،ذهنم را جاي دوري ميان خاطرات خاك خورده فرستادم

به روزي كه نيازمند به نوشتن و به دنبال جايي براي نوشتن بودم

روزي درست مانند امروز و جايي كاملآ شبيه به اينجا.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

روزها با سرعت تمام یکی یکی از کنارم  می گذرند

اما تو  که مثل من غرق در زمان نیستی عزیزم

تو مثل من غرق زندگی نیستی عزیزم

...

تو به روزهای من برکت بده

تو که بیرون از این گود به من می نگری

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

مُسکّن یادآور درد است

درمان نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

پرده ها را کنار میزنم شاید نور درونم راهی پیدا کند

ته مانده گریه های شب پیش را به کناری میزنم و برای پرنده ها دانه میریزم

چرا که امروز فردای دیروز است

و من مسافر فرداها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط گمنام   | 

تمام کاغذ های زردِ رنگ و رو رفته را روی فرش پخش کردم
تلاش بی پایانی میخواست لابه لای روزهای گذشته چرخ زدن
عکس های کودکی هنوز هم جدای از گریه های شبانه بوی خنده می داد
مرور کردم خاطرات ذهن بی اعتبار را
جوانی مادر،نامزدی با پدر،زندگی با پدر و به دنیا آمدن ما...
کپی های شناسنامه پدر و مادر را با حوصله زیرو رو کردم اما نبود
فکر کردم حتما جایی میان کاغذ پاره هاست
به سراغ پوشه ها رفتم، تعدادشان دست کم به چهل تا میرسید
از کارنامه های دبستان مادر تا نامه های بی جوابی که در روزهای کودکی به مادر و پدر می نوشتم
نامه ها و نقاشی ها نیلوفر را دوبار زیرو رو کردم
هنوز نقاشی کردن را دوست دارد؟
کارت محیا را دوباره پیدا کردم و یاد روزهای نه چندان خوب مدرسه خِرد و دو سه تا دختر بچه که حالا هرکدام حرفی برای گفتن داشتند افتادم
مدارک دبستان را برانداز کردم و خنده ام گرفت از دویدن های دیوانه وار برای دیر نرسیدن
و دخترک چاق آبله رویی که همیشه اسمم را میان تاخیری ها جا میداد
و من زمانی دانش آموزی بودم که همیشه انضباط اش می لنگید از تاخیر و غیبت
کنار زدم برگ برگ این روزها را،هرکجا بودم جز اینجا...
ماه بیرون آمده بود که با صدای مادر برگشتم
باز دنبال چیزی میگردی شلخته
...
+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط گمنام   | 

از روی پله ها پریدم

مرد عابر زیر لب غرید

سنگین و رنگین باش

آستین بالا زدم و دست بکار شدم

بعد از مراسم قربانی کردن

باقی راه را با والد درونم رفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط گمنام  

گاهی برای بی دلیل گریستن باید دنبال بهانه بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط گمنام  

وسواس نوشتن درد جدیدیست که این روزها گرفتارش شدم

در این روزها که سخت سرخوش از پیروزی بر دنیای خویشم

در این روزها که بعد از سالها درها را چار قفله کردم

تنها صدای سوت زدن مردی که اینجا می خواند ترس نوشتن را در من می کُشد

  یاد روزهای مزخرف جواب پس دادن به همه اهالی دنیای مجازی و غیر مجازی که می افتم و خنده ام میگیرد از این بازی های دسته جمعی

حالا دیگر فقط برای خودم بنویسم

بی هیچ حرف اضافه ای 

مخاطب گرامی تا اطلاع ثانوی سکوت کن

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط گمنام  

روی لیوان نوشته بود

من به مواد مخدر میگویم دور و بر من نپلکد اما آنها به حرف من اعتنایی ندارند

می خندم و راه می افتم

 حالا که خدا در جیب کیفم خوابیده، می توانم توی هزار توی زندگی جولان بدهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط گمنام   | 

بار دیگر میان صحن آزادی ؛جایی که مرده های تر و تازه آخرین نفس هایشان را از میان تابوت های پارچه پیچ می کشند،ایستاده ام

کمی آنطرف تر ملای جوان ذکری را جویده و نجویده بالای جنازه نشخوار می کند و همراهان همگام با صدای ملا ناله سر می دهند 

از خودم میپرسم

ما به قدرت تو شک کردیم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط گمنام  

صدای آدم‌های رهگذر

صدای شعرهای ناگفته

صدای داستان‌های بر باد نوشته

و صدای ماه که کمی دورتر زیرلب میخواند

من اما بی‌صدا برمیگردم

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

 خواستم اين آخرين پست را متفاوت از تمام نوشته هاي اين چند سال بنویسم

 اما مگر ميشود؟

پيش خودم حساب ميكنم

 ۱۰۹۵ = ۳×۳۶۵

در اين روزهایی كه گذشت آدم های زيادی آمدند، به زندگي ام سرك كشيدند و رفتند

حس خوبی داشت اينجا نوشتن

اينجا كه تنها مآمن دلم بود

اينجا كه گره از افكار درهم پيچيده ام  باز میکردم

به اين ها كه فكر ميكنم،خنده ام ميگيرد

نيامدم اين ها را بگويم

آمدم بگويم

من رفتم

كه رفتن يعني حيات

باور کن.

 

 

 

در تيه گمراهی هايم سردرگمم

كيست تا مرا ياری كند؟ خدا داند!

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط گمنام   |